فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
759
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
لَقِحَ - - لَقْحاً و لَقَحاً و لَقَاحاً تِ الناقةُ و نحوُها : شتر آبستن شد ، - لَقْحاً تِ الْمَرأةُ اوِ النَّخْلَةُ : زن آبستن و نخل پيوند زده شد ، - تِ الحَرْبُ : جنگ پس از آرامش در گرفت . لَقَّحَ - تَلْقِيحاً [ لقح ] النخلةَ : نخل را پيوند زد ، - ه : واكسن ضد بيمارى به او زد . لَقَطَ - - لَقْطاً الشيءَ : چيزى را بدون زحمت از روى زمين برداشت ، - الْعِلْمَ مِنَ الْكُتُب : دانش را از كتابهاى مختلف فرا گرفت ، - الطَّائر الحبَّ : پرنده دانه را با منقار خود گرفت ، - الثوبَ : پيراهن را وصله زد . اللَّقَط - آنچه كه از چيزى گرفته شده باشد ، هر خرده ريزى از خوشه گندم يا خرما ؛ « لَقَطُ الْمَعْدنِ » : قطعههاى زر يا مانند آن كه در معدن مىباشد . اللُّقْطَة - چيزى كه بر روى زمين افتاده است يا اينكه چيزى كه مالك آن مشخص نيست . اللُّقَطَة - مرادف ( اللُّقْطَة ) است . اللَّقَطَة - واحد ( اللَّقَط ) است ، - ج لَقَط : گياه سبز كه خوراك دام است . لَقِفَ - - لَقْفاً و لَقَفَاناً الشيءَ : بسرعت آن را گرفت ، - لَقَفاً الحَوضُ : ته حوض پهن شد ، - الْحَائِطُ : ديوار خراب شد . لَقَّفَ - تَلْقِيفاً [ لقف ] ه الشيءَ : آن چيز را بسوى او پرتاب كرد تا آن را بگيرد ، - ه الطَّعَامَ : غذا را به خورد او داد ، - الطَّعَامَ : غذا را بلعيد ، - الْفَرَسُ : اسب دو دست خود را بشدت فرود آورد . اللَّقْف - من الرجال : سبكبال و حاذق . اللَّقَف - مص ، با شتاب گرفتن ، - ج الْقَاف : كنار چاه ، حوض . اللَّقِف - من الرجال : مرادف ( اللَّقْف ) است ؛ « الحوضُ اللَّقِف » حوض و يا استخر سوراخ كه از ته آن آب خارج شود . اللَّقْلَاق - [ لقلق ] ( ح ) : لك لك . لَقْلَق - لَقْلَقَةً [ لقلق ] اللَقْلَاقُ : لك لك صدا در آورد ، - تِ الحيَّةُ : مار زبان خود را بيرون آورد ، الشيءَ : آن چيز را به حركت در آورد . اللَّقْلَق - ج لَقَالِق : زبان ، - ( ح ) : لك لك پرنده ايست با گردن و پاى دراز ، بيشتر خوراك آن مار است . پرنده اى با هوش و زيركى است ، كنيهء او ( ابُو حُدَيج ) است . اللَّقْلَقَة - صداى لقلق ، هر صدائى كه توأم با حركت و اضطراب باشد ؛ « حُرُوفُ اللَّقْلَقَةِ » عبارت است از ( ب ، ج ، د ، ط ، ق ) . لَقَمَ - - لَقْماً الطعامَ : بسرعت غذا را خورد ، - الطَّرِيقَ و غَيره : جلوى راه را بست . لَقَّمَ - تَلْقِيماً [ لقم ] الخبزَ : نان را لقمه گرفت تا بخورد ، - ه الطعَام : او را به لقمه گرفتن و خوردن وادار كرد . اللُّقَم - مرادف ( اللَّقَم ) است . اللَّقَم - بيشتر راه يا ميان آن . اللُّقْمَة - ج لُقَم : يك بار لقمه گرفتن . اللَّقْمَة - يك لقمه خوردن . لَقِنَ - - لَقْناً و لَقَانَةً و لَقَانِيَةً الكلامَ من فلانٍ : گفته را بطور زبانى از ديگرى گرفت و فهميد . لَقُنَ - - لَقَانَةً : با هوش و خردمند شد . لَقُنَ - تَلْقِيناً [ لقن ] ه الكلامَ : سخن را بوى تفهيم نمود . اللَّقْن - جانب ، جزئى از اجزاء چيزى . اللَّقَنَ - لگن - فارسى است . اللَّقِن - تيز هوش . اللَّقْوَة - [ لقو ] ( طبّ ) : نوعى بيمارى كه صورت را به طرف گردن كج مىكند ، - ج لِقَاء وَالْقَاء ( ح ) : عقاب ماده ، عقاب تيز پرواز . اللِّقْوَة - ج لِقَاء و أَلْقاء [ لقو ] ( ح ) : مرادف ( اللَقْوَة ) است . اللَّقُوح - مرادف ( اللَّاقِح ) است . لَقِيَ - - لِقَاءً و لِقَاءَةً و لِقَايَةً و لَقَاءَةً وَلُقْيَاناً و لِقْيَاناً و لِقْيَانَةً و لُقِيّاً و لِقِيّاً و لَقْيَةً و لُقْيَةً و لُقىً [ لقي ] فلاناً : به پيشباز وى رفت و يا او را استقبال نمود . لُقِيَ - لَقْواً [ لقو ] : به بيمارى لقوه دچار شد . اللَّقِيّ [ لقي ] : كسى كه روبرو مىشود چه در خير و چه در شر اما بيشتر در شر مىباشد . اللُّقْيَا - [ لقي ] : اسم است از ( اللَّقَاء ) . اللَّقْيَة - [ لقي ] : مص ، - ج لُقىً : يك بار ملاقات . اللَّقِيَّة - [ لقي ] : مؤنث ( اللَّقِيّ ) است ، و در زبان متداول عبارت است از ذخائر و گنج كه در باطن زمين باشد و يا اينكه چيزهائى كه در بين راهها افتاده و بى مالك باشد . اللَّقِّيس - كسى كه از وقت مقرر دير بيايد . اللَّقِيط - چيز افتاده بر زمين ، نوزادى را كه در كنار راه و بر روى زمين رها كنند . اللَّقِيطَة - ج لَقَائِط : مؤنث ( اللَّقِيط ) است ، مرد و يا زن فاسد و پست . اللَّقِيف - من الرجال : مرادف ( اللَّقْف ) است . اللَّقِيم - آنچه كه از آن لقمه گرفته شود . لَكَّ - - لكَّاً [ لكّ ] ه : پس گردنى به او زد ، بر او فشار آورد ، - الشَّىءَ : آن را مخلوط كرد ، - الْجِلْدَ : پوست را بگونه ى سرخ رنگ كرد . اللُّكّ - [ لكّ ] : درشت اندام و پر گوشت ، چكيده يا عصاره درخت لك ، آنچه از پوستهاى رنگ شده با لك كه تراشيده شود . اللَّكّ - [ لكّ ] : مص ، - ج الْكاك و لُكُوك : گوشت ، رنگ سرخى كه با آن پوستها را رنگ كنند ، - گياهى است كه از آن صمغ مىگيرند ، چكيده يا عصارهء درخت لك ، آنچه از پوستهاى رنگ شده با لك كه تراشيده شود ، - و در علم حساب عبارت از ده ميليون است . اللِّكَاز - نوشته اى كه به داخل صندوق با باز شدن سوراخ آن افكنند . اللُّكَاعَة - ج لُكَاع ( ن ) : نام گياهى است خاردار كه ساقهء آن نرم و به اندازه يك وجب است و در بين خارها برگى است كه جمع مىشود ولى خار مىماند . اللِّكَاك - ج لُكَك و لِكَاك [ لكّ ] : زمام ، شتر فربه و پر گوشت . اللَّكَّام - « خفّ لكَّامٌ » : كف پاى شتر كه سنگ را بشكند . لَكِئَ - - لَكَأً بالمكان : در آنجا مسكن گزيد ، - بِفُلَانٍ : با او ملازمت نمود .